آنقدر راه میروم
تا به حرف بیایند...
"خطهای سفید وسط جاده..."
محال است
که جای تو را ندانند!
{مخاطب خاص:+}
آنقدر راه میروم
تا به حرف بیایند...
"خطهای سفید وسط جاده..."
محال است
که جای تو را ندانند!
{مخاطب خاص:+}
دلم کمی خدا می خواهد...
کمی سکوت...
کمی آخرت...
دلم دل بریدن می خواهد...
کمی اشک...
کمی بهت...
کمی آغوش آسمانی...
دلم یک کوچه می خواهد بی بن بست!! و یک خدا!!
تا کمی با هم قدم بزنیم..
فقط همین
امروز
به " آنهایی " می اندیشم که روی " شانه هایم " گریه کردند
و نوبت " من " که شد
" شانه " خالی کردند !!!
پانوشت: الیس الله بکاف عبده...
بهترین درس ها را در زمان سختی آموختم
و دانستم صبور بودن یک ایمان است
و خویشتن داری یک نوع عبادت
و فهمیدم ناکامی به معنی تاخیر است نه شکست...
و خندیدن یک نیایش است!
زندگیت در سختی و راحتی سرشار از امید باشد!
+حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر
خواستم از نداشته هایم پیش خدا گله کنم
دیدم او به من {عــ ـلــ ـے} را هدیه داده...
از شکایت منصرف شدم!
هرکس که دو روزش مساوی باشد باخته است! (امام علی علیه السلام )
من باختم آقا باختم
بد هم باختم!
جنــگ در اطــراف زینـــب داشـــت بـالا میگــرفــت
گــوش داعـــش را کشیــد عـبـــاس ، آوردش عـــراق
رمضان ماهی است که ابتدایش رحمت ، میانه اش مغفرت و پایانش آزادی از آتش جهنم است...
التماس دعا
شب عملیات والفجر هشت بود...باید با عبور از اروند به خط دشمن توی فاو می زدیم...کار سختی بود...چون اروند معروف بود به رودخانه ی وحشی!
از طرفی کوچکترین اشتباه و سر و صدا باعث میشد عراقی ها متوجه بشن اونوقت عملیات لو میرفت و بچه ها قتل عام میشدند...
عراق هم خیالش راحت بود که ایران نمیتونه از اروند عبور کنه...کارشناسان بزرگ خارجی با دیدن اروند گفته بودند محاله کسی بتونه ازش رد بشه...اما اونا ایمان بچه هارو دست کم گرفته بودند...
غواص ها به خط شدند برای ورود به رودخانه و شروع عملیات. فرمانده گردان یه طناب آورد و به غواص ها گفت با فاصله ی مشخص خودتون رو به هم ببندید ... همه ی بچه ها طناب رو بستند... فرمانده در کمال تعجب دید نفر اول ستون، یه متر از سر طناب رو رها کرده، بهش گفت: معنی این کارت چیه؟ چرا سر طناب رو به خودت نبستی؟
اون رزمنده ی نورانی و باصفا سرش رو انداخت پایین و با حالتی بغض آلود گفت: ما صاحب داریم، سر طناب رو رها کردم که صاحبمون امام زمان عج بگیره... میخوام آقامون مارو برسونه اونور رودخونه...
حال همه منقلب شد، فضای معنوی عجیبی بود...
جالب تر اینکه اون ستون به راحتی از اروند خروشان گذشت...بدون اینکه عراقی ها بفهمند و برای کسی اتفاقی بیفته...
راوی: آقای حسنی از رزمندگان عملیات والفجر
نداشته ها و تنهایی های کوچکـــ
با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوند ؛
نداشته ها و تنهایی های خیلی خیلی خیلی بزرگ
|| فقط با خدا || ...
مهم نیست در این زمین خاکی چقدر تنها باشیم
و چقدر حرفهایمان برای دیگران غیر قابل فهم باشد
و وقت انسانها برایمان کم ...
شکر که || خدا || هست
و او جبران تمام دلتنگی ها و مرهم تمام زخمهاست ...
هر وقت دلت خواست مهمانش کن
در بهترین جایی که او می پسندد
در ◥قـــلــبـــت ◣
و به دستان خالی ات نگاه نکن
تو فقط خانه ی دلت را برایش نگهدار
اسباب پذیرایی با اوست ...
سخت ترین رمضانی است که بر مسلمانان میگذرد!
نه فانوس های قاهره روشن است و نه بلندگوهای مسجد دمشق اذان میگویند!
بازارهای بغداد بسته شده
شهر قدس هنوز در اسارت به سر میبرد!!!
غزه بمباران میشود....
امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم در خوابی عمیقند...!
وبرای پیروزی آلمان در جام جهانی دعا میکنند نه فرج صاحبشان!!!!
اللهم عجل لولیک الفرج...