دل نامه

ܓ✿ {قُلِـہ ای} کـہ چنـدیـטּ بـــآر فَتح شَوَל ✘ ✿بے شَک روزے تـَـفریحــ✜ـگاه مَردُم خواهَـל شُـל...! مُــوآظِـــب ◥לِلَــت ◣ بـــآش✿Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
شنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۳، ۱۲:۵۸ ب.ظ

تقویم اشک۶

روز ششم:

در این روز عبیدالله بن زیاد نامه ای برای عمربن سعد فرستادکه:

"من از نظر نیروی نظامی تو را تجهیز کرده ام. توجه داشته باش که هر روز گزارش کار تو را برای من می فرستند."

همچنین در این روز حبیب بن مظاهر اسدی به امام حسین عرض کرد:

"یابن رسول الله! در این نزدیکی طائفه ای از بنی اسد سکونت دارند که اگر اجازه دهی به نزد آنها رفته و آنها را به سوی شما دعوت می نمایم."

امام اجازه دادند و حبیب نزد آنها رفته و آنها را به سوی امام دعوت کرد. مردان قبیله که تعدادشان به۹۰ نفر می رسید برخاستند و برای یاری امام حرکت کردند. در این میان مردی مخفیانه عمر بن سعد را آگاه نمود و عمر بن سعد مردی به نام ارزق را با ۴۰۰ سوار به سوی ایشان فرستاد.

آنان در میان راه بایکدیگر درگیر شدند در حالیکه فاصله ی چندانی با امام نداشتد. هنگامی که یاران بنی اسد دانستند تاب مقاومت ندارند در تاریکی شب پراکنده شدند و به قبیله ی خود بازگشتند و شبانه از محل خود کوچ کردندکه مبادا عمر بن سعد برآنان بتازد.

حبیب بن مظاهر به خدمت امام آمد و جریان را بازگو کرد و امام فرمودند: "لاحول و لاقوة الا بالله".



نوشته شده توسط کـــ ـوثــر ◘مـــآهــ ◘
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم
دل نامه

آنان که برای گیسوان پریشان دخترکان
شعرها سروده اند
گمان نمی کنم هرگز رقص چادرت در باد را
دیده باشند...

پیام های کوتاه
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۷ بهمن ۹۴، ۲۱:۱۴ - میم عین
    بله
  • ۱۳ بهمن ۹۴، ۲۲:۴۸ - یاضامن آهو ➳Aℓιяezα❤ ..
    احسنت   +++

دل نامه

ܓ✿ {قُلِـہ ای} کـہ چنـدیـטּ بـــآر فَتح شَوَל ✘ ✿بے شَک روزے تـَـفریحــ✜ـگاه مَردُم خواهَـל شُـל...! مُــوآظِـــب ◥לِلَــت ◣ بـــآش✿Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

تقویم اشک۶

شنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۳، ۱۲:۵۸ ب.ظ

روز ششم:

در این روز عبیدالله بن زیاد نامه ای برای عمربن سعد فرستادکه:

"من از نظر نیروی نظامی تو را تجهیز کرده ام. توجه داشته باش که هر روز گزارش کار تو را برای من می فرستند."

همچنین در این روز حبیب بن مظاهر اسدی به امام حسین عرض کرد:

"یابن رسول الله! در این نزدیکی طائفه ای از بنی اسد سکونت دارند که اگر اجازه دهی به نزد آنها رفته و آنها را به سوی شما دعوت می نمایم."

امام اجازه دادند و حبیب نزد آنها رفته و آنها را به سوی امام دعوت کرد. مردان قبیله که تعدادشان به۹۰ نفر می رسید برخاستند و برای یاری امام حرکت کردند. در این میان مردی مخفیانه عمر بن سعد را آگاه نمود و عمر بن سعد مردی به نام ارزق را با ۴۰۰ سوار به سوی ایشان فرستاد.

آنان در میان راه بایکدیگر درگیر شدند در حالیکه فاصله ی چندانی با امام نداشتد. هنگامی که یاران بنی اسد دانستند تاب مقاومت ندارند در تاریکی شب پراکنده شدند و به قبیله ی خود بازگشتند و شبانه از محل خود کوچ کردندکه مبادا عمر بن سعد برآنان بتازد.

حبیب بن مظاهر به خدمت امام آمد و جریان را بازگو کرد و امام فرمودند: "لاحول و لاقوة الا بالله".

۹۳/۰۸/۱۰ موافقین ۳ مخالفین ۰
کـــ ـوثــر ◘مـــآهــ ◘

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">